از اینکه به وب من سر زدیدید خیلی خوشحالم نظر یادتون نره از قدیم تا به حال گفتند: با خدا باش پادشاه باش لطفا تا زمانی که در وب من هستید بالبخند باشید لطفا ته فدا
حکایت علم وحلم
مگن اون قدیه ندیما مردی عروسی کرد .فردای شب زفاف جهت درس خواندن به شهری دور رفته است..(چون زمان قدیم مراکز یاد گیری در چندشهر خلاصه می شد)
آمدنش چندین وچند سال طول کشید. در راه بر گشت به منزل چوپانی رسید که سگهای چوپان بنای پارس کردند وبه اوحمله کردند. اوکه تقریبا قادر بدفاع نبود شروع به فحاشی کردن نمود..چوپان سر رسید واز او پرسید کی وچکاره است..او غبغب بالا انداخت که منم در فلان جا تحصیل کرده...چوپان در جوابش گفت :علم یاد گرفتی اما حلم نداری ..مرد گفت حلم را باید از کجا بیاموزم..گفت دو سال نزد من...و مرد قبول کرد ودوسال برای چوپان چوپانی کرد اما چیزی دستگیرش نشد...از چوپان پرسید که چرا چیزی بهمن یاد نمی دهی...وچوپان در جوابش گفت :.(چون همان وقت که تو فحا شی می کردی اگر من صبر نمی کردم شاید یاتو کشته می شدی یا شاید من.اما صبر من هر دویمان را نجات داد. ) صبر کردن را که یاد گرفتی...وخدا حافظ...ورفت. وقتی به خانه اش رسید.(اون قدیما که خانه حیاط ودیوار آیفون درذ گیر این ادا های امروزی را که ندادشن) وارد خانه که شد دید خانمش با یک مرد هم بستر است .کمر کاردش را در آورد که هر دو را بکشد حرف چوپان یادش آمد.با نوک کار خانم را بیدار کرد.واز مرد بغلش پرسید که خانم گفت :این پسرمان است....ومرد یک آن نظرش آمد که ای وای بر من اگر درس چوپان نبود الان هم زن را وهم پسرم را کشته بودم!!!!!!!!!!!!!..من که از این داستان چیزی دستگیرم نشد..جز پرت وپلا
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان