از اینکه به وب من سر زدیدید خیلی خوشحالم نظر یادتون نره از قدیم تا به حال گفتند: با خدا باش پادشاه باش لطفا تا زمانی که در وب من هستید بالبخند باشید لطفا ته فدا
تجربه ...

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
به امید تغییر نگرش ها به سمت نگرش های مثبت در سال جدید
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
که خان باجی گل بوته چاشت چیه هسه؟؟؟؟؟که ننه مار چاکتن بوته آش پلا....آجلسه برایه بعد ازظر وسه تطیل بیه.....اما هم شومی اته کمه دم زمی تا بد ازظر هشایم وشون جلسه کار چی بونه.....پس تا بد از ظر خدا حافظ........
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
حکایت علم وحلم
مگن اون قدیه ندیما مردی عروسی کرد .فردای شب زفاف جهت درس خواندن به شهری دور رفته است..(چون زمان قدیم مراکز یاد گیری در چندشهر خلاصه می شد)
آمدنش چندین وچند سال طول کشید. در راه بر گشت به منزل چوپانی رسید که سگهای چوپان بنای پارس کردند وبه اوحمله کردند. اوکه تقریبا قادر بدفاع نبود شروع به فحاشی کردن نمود..چوپان سر رسید واز او پرسید کی وچکاره است..او غبغب بالا انداخت که منم در فلان جا تحصیل کرده...چوپان در جوابش گفت :علم یاد گرفتی اما حلم نداری ..مرد گفت حلم را باید از کجا بیاموزم..گفت دو سال نزد من...و مرد قبول کرد ودوسال برای چوپان چوپانی کرد اما چیزی دستگیرش نشد...از چوپان پرسید که چرا چیزی بهمن یاد نمی دهی...وچوپان در جوابش گفت :.(چون همان وقت که تو فحا شی می کردی اگر من صبر نمی کردم شاید یاتو کشته می شدی یا شاید من.اما صبر من هر دویمان را نجات داد. ) صبر کردن را که یاد گرفتی...وخدا حافظ...ورفت. وقتی به خانه اش رسید.(اون قدیما که خانه حیاط ودیوار آیفون درذ گیر این ادا های امروزی را که ندادشن) وارد خانه که شد دید خانمش با یک مرد هم بستر است .کمر کاردش را در آورد که هر دو را بکشد حرف چوپان یادش آمد.با نوک کار خانم را بیدار کرد.واز مرد بغلش پرسید که خانم گفت :این پسرمان است....ومرد یک آن نظرش آمد که ای وای بر من اگر درس چوپان نبود الان هم زن را وهم پسرم را کشته بودم!!!!!!!!!!!!!..من که از این داستان چیزی دستگیرم نشد..جز پرت وپلا
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
سلامتی کسایی که به پای هم پیر شدند ولی از هم دیگه سیر نشدند
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان

- یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس می کردیم می کشیدیم رو تخته فکر می کردیم خیلی تمیز شد بعد که تخته خشک می شد می دیدم چه گندی زدیم…! الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم

دوس دارم یه روز آنقد پولدار بشم که وقتی رانی می خورم؛ اون تیکه آخر آناناس که ته قوطی گیر می کنه واسم مهم نباشه!
نمی دونم چه حکمتیه، اینا که میرن بدنسازی اصرار دارن که اصلا سردشون نمی شه!
دیدن یه سوسک توی اتاق خواب درواقع مساله خاصی نیست، مساله خاص از اونجا شروع می شه که: سوسکه ناپدید می شه
سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی می کنی آخرش نصف صفحه هم پر نمی شه بعد یه نفر بلند می شه می گه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم. اون لحظه می خوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش!
نمونه سوال های رایج توی همه خونه ها:
این تلویزیون بی صاحاب واسه کی روشنه؟
چی از جون این یخچال بدبخت می خوای؟
کی لامپ دستشویی رو روشن گذاشته؟
کی دمپایی دستشویی رو خیس کرده؟
این موقع شب با کی حرف می زنی؟
چشمات در نیومد پای این کامپیوتر کوفتی؟
کی غذای منو خورده؟
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
نها لباس های معمرقذافی با دکمه های بزرگ یا چادری که در آن می خوابد و هر جا که می رود با خود می برد، عجیب نیست، بلکه خودروی دیکتاتور نیز بسیار عجیب است.
به گزارش ایسنا، به نوشته روزنامه “المصری الیوم”، خودروی معمر قذافی، رهبر لیبی که برای خود سفارش داده به ادعای مسئولان این کشور امن ترین خودرو در جهان است و بیشتر شبیه یک موشک بزرگ است.
این خودرو دارای سالنی با پنج صندلی و یک سیستم دفاع الکترونیکی و مجهز به کیسه های هوا است.
این خودرو همچنین مجهز به ضربه گیر تاشو است تا در هنگام تصادف از آن استفاده شود. “دوخیلی المغارف”، رئیس شرکت سرمایه گذاری داخلی لیبی که این خودرو را تولید کرده است این خودرو را انقلابی در تاریخ خودرو سازی می داند.

برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم ================ شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران ================ شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم م...یگفتیم آیینه آیینه ================ شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد ! ================ شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار ! ================ شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ ================ شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه ! ================ شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد ! ================ شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم ! ================ شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن ================ شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود ولی سمت چپی ها نو بود ! ================ شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن ! ================ شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم ! ================ شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه ! ================ شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!! ================ شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم ! ================ شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده ! ================ چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی.......و زمان خوبم و همه بچه های اون موقع.... یاد اون روزا بخیر..............
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
با این چند کلمه یه جمله بسازید
البته در ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
یک روزآموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید : آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید ؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند . برخی <دادن گل وهدیه > و <حرفهای دلنشین > را راه بیان عشق عنوان کردند . شماری دیگر گفتند <باهم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی > را راه بیان عشق می دانند . پسری برخاست وپیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند ، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن وشوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند . آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند .
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت:
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان
برچسب:
نویسنده: میلاد عالمیان