خرید بک لینک

درباره سایت

کیمه سر

از اینکه به وب من سر زدیدید خیلی خوشحالم نظر یادتون نره از قدیم تا به حال گفتند: با خدا باش پادشاه باش لطفا تا زمانی که در وب من هستید بالبخند باشید لطفا ته فدا

امکانات وب

چند ببر بزرگ ، جلوی زن و شوهر ایستاده وبه آنان خیره شده بود . شوهر ، تفنگ شکاری به همراه نداشت ودیگر راهی برای فرار نبود . رنگ صورت زن وشوهر پریده بود ودر مقابل ببر ، جرات کوچک ترین  حرکتی نداشتند . 

ببر ، آرام به طرف آنان حرکت کرد . همان لحظه ، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد وهمسرش را تنها گذاشت . بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید وچند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید . ببر رفت و زن زنده ماند . داستان که به اینجا رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد . 

پسر پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد ؟ 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! 

پسر جواب داد : نه ؛ آخرین حرف مرد این بود که << همسر عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی . از پسرمان خوب مواظبت کن وبه او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.>> 

فطره های بلورین اشک ، صورت پسر را خیس کرده بود وادامه داد :

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد ویا فرار می کند . پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد . 

این صادقانه ترین وبی ریاترین راه پدرم برای بیان ابراز عشق خود به مادرم و من بود .

برچسب: نویسنده: میلاد عالمیان تاريخ: جمعه 10 آذر 1391 ساعت: 23:54

صفحه بندی